باران بهانه بود

یه پیشنهاد....

گاهی خدا می خواهد با دست تو دست دیگر بندگانش را بگیرد..........

وقتی دستی رایاری میگیری،بدان که دست دیگرت در دست خداست......

رمز جاودونگی که میگیم یعنی همین....یعنی کمک به هم نوعان خودت وونشوندن لبخند شادی روی لباشون....

همون سرطان رو میشناسیمو دربارش اطلاعات کافی رو داریم،پس نیازی به توضیح دادن من در این رابطه نیست....

من این پیشنهادو میدم هرکی دوست داشت انجام بده.........

اگه هرکدوم از ماها هفته ای 1000تومن بزاریم وسط تقریبا میشه 6میلیون و ماهی 24 میلیون تومن                                       (تقریبا گفتم......درس حسابی حساب نکردم)

تاحالا به این 1000تومن هاتون فکر کرده بودیدکهالان حتی باهاش یه پفکم بهت نمیدن....

ولی اگه این هزار تومنت بیاد تو جمع هزارتومن های ما میبینی چی میشه!!!!!!!!!!

میشه باهاش کلی کاربرای بچه های سرطانی کرد.میشه دلشونو شاد کرد.میشه لبخندرولباشون نشوند حتی میشه مداواشون کرد.....

چی بهتر از این؟؟؟؟؟هاااا؟؟تاحالا محک رفتین؟؟یااز جو و محیطش چیزی شنیدین؟؟

میدونید چه فرشته های کوچولویی دارن با این میجنگن...

نزاریم اینا از دست برن

فقط ماهی هزارتومن!!ماهی هزار،هفته ای هزار توومن هیچی نیست بخدا.....

برای پرداخت هم میتونید از سایت محک یا با #733*(احسان.محک)اقدام کنید

میدونم که بیشتریتون استقبال میکنید..........

هرکی دوست داشت کپی کنه وبه اشتراک بذاره!

ممنونم از همتون!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٦| ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٦| ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه
 دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمیشـه
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت میشه
دوست یعنی وقت اضافه ؛ یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه
دوست یعنی تنهایی هام رو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش
دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب
دوست یعنی من از بودنت مفتخر و سربلندم نه سر به زیر و شرمنده ادعا نمی کنم که همیشه به یاد دوستانم هستم ولی ادعا می کنم که لحظاتی که به یادشون نیستم هم دوستشون دارم
 دوست خوبم از بودنت ممنونم!!!
تقدیم به بهترین دوستام
الهام و شکیلا

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٦| ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند

رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند

درختان میوه خود را نمی خورند

خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند

ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند

گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد

زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . .


نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٦| ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳٠| ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

از تصادف جان سالم بدر برده بود... 

و می‌گفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است... 

و خدا همچنان لبخند می‌زد . . .

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳٠| ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌ دور بود. سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.

پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عادلانه نیست. کاش‌ پشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک بود و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد؛ چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی.. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.. و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور. سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: “رفتن”، حتی‌ اگر اندکی.. و پاره‌ای‌ از خدا را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٤| ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دخترک که از درس جبر نمره نیاورده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود پیش مادرش رفت و گفت: “همش اتفاق های بد می افته!”
مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد؟
و دخترک جواب داد: “البته! من عاشق دست پخت شما هستم.”

مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد دخترک گفت: “اه..! حالم رو به هم می زنه!”
مادر تخم مرغ خام پیشنهاد کرد و دختر گفت: “از بوش متنفرم!”
این بار مادر رو به او کرد و پرسید: “با کمی آرد چطوری؟” و دختر جواب داد که از آن هم بدش می آید.
مادر با چهره ای مهربان و متین رو به دخترش کرد و گفت: بله شاید همه این ها به تنهایی به نظرت بد بیایند ولی وقتی آنها را به اندازه و شیوه مناسب با هم مخلوط کنیم یک کیک خیلی خوشمزه خواهیم داشت!

خداوند نیز این چنین عمل می کند؛ ما خیلی وقتها از پیشامدهای ناگوار از پروردگارمان شکایت می کنیم در حالی که فقط او می داند که این موقعیت ها برای آمادگی در مراحل بعدی زندگی لازم است و منتهی به خیر می شود. باید به خداوند توکل کرد و اطمینان داشت که همه این موقعیت های به ظاهر ناخوشایند معجزه می آفرینند.

مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با اینکه می تواند در هر جای این دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند و تو باید صبور باشی و این مراحل را طی کنی..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٤| ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و ساعت‌ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما جثه‌اش ضعیف و بال‌هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می‌کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می‌شدیم؛ به اندازه کافی قوی نمی‌شدیم و هرگز نمی‌توانستیم پرواز کنیم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٤| ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

چه شبی است!

چه لحظه‌های سبک و مهربان و لطیفی،

گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته‌ام.

می‌بارد و می‌بارد و هر لحظه بیش‌تر نیرو می‌گیرد.

هر قطره‌اش فرشته‌ای است که از آسمان بر سرم فرود می‌آید.

چه می‌دانم؟

خداست که دارد یک ریز، غزل می‌سراید؛

غزل‌های عاشقانه‌ی مهربان و پر از نوازش.

هر قطره‌ی این باران،

کلمه‌ای از آن سرودهاست.

 

دکتر شریعتی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٤| ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٤| ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

زن ها گاهی اوقات چیزی نمیگویند

 

چون به نظرشان لازم نیست که چیزی گفته شود

 

با نگاهشان حرف میزنند،

 

به اندازه یک دنیا حرف میزنند

 

هرگز نباید از چشمان هیچ زنی ساده گذشت...


(ناراحتچیزی که هیچکی از چشمای من نمی خونهناراحت)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٧| ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

هزار و یک‌ اسم‌ داری‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطیف» را دوست‌تر دارم‌ که‌ یاد ابر و ابریشم‌ و عشق‌ می‌افتم. خوب‌ یادم‌ هست‌ از بهشت‌ که‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسیم. بس‌ که‌ لطیف‌ بودم، توی‌ مشت‌ دنیا جا نمی‌شدم. اما ...

زمین‌ تیره‌ بود. کدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختی‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تیرگی‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تیره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.

من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و دیوار دیگر نور از من‌ نمی‌گذرد، دیگر آب‌ از من‌ عبور نمی‌کند، روح‌ در من‌ روان‌ نیست‌ و جان‌ جریان‌ ندارد.

حالا تنها یادگاری‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشک‌ است‌ که‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ کرده‌ام، گریه‌ نمی‌کنم‌ تا تمام‌ نشود، می‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هایم‌ سنگ‌ریزه‌ ببارد.

یا لطیف! این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ اشک‌ سنگ‌ریزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ شیشه‌ها بشکند و دل‌های‌ نازک‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟

وقتی‌ تیره‌ایم، وقتی‌ سراپا کدریم، به‌ چشم‌ می‌آییم‌ و دیده‌ می‌شویم، اما لطافت‌ که‌ از حد بگذرد، ناپدید می‌شود.

یا لطیف! کاشکی‌ دوباره‌ مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ می‌بخشیدی‌ یا می‌چکیدم‌ و می‌وزیدم‌ و ناپدید می‌شدم، مثل‌ هوا که‌ ناپدید است، مثل‌ خودت‌ که‌ ناپیدایی... یا لطیف! مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳| ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

امشب بجای شعر

 

 سکوت مینویسم

 

 می خواهی بخوانی

 

 نگاهم کن

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢۱| ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خداوندا !

مگر نه ‌اینکه من نیز چون تو تنهایم

پس مرا دریاب

و به سوی خویش بازگردان ،

دستان مهربانت را بگشا

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٧| ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۱| ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

مکالمه بین زن ومرد:
مرد میگه:ماشاءالله عزیزم خونه تمیز و مرتبه ان شاءالله وایبر قطع شده؟
زن:نه والله شارژر گوشی رو گم کردم مجبور شدم خونه رو تمیز کنم تا پیداش کنم!



مرده از ترس زنش اسم دوست دخترشو سیو کرده A10A بعد از تحقیقات عظیم محققان دریافتند منظورش آتنا بوده..
الله اکبر.... استیو هاوکینگ چنین نبوغی نداره که مردای ایرانی دارن !



دانشجو : استاد ، من فکر میکنم مستحق این نمره صفر نبودم !
استاد : آره منم موافقم ، ولی این کمترین نمره ای بود که میتونستم بهت بدم !!









 

میدونین ﭼﺮﺍ ﺍﺳﻢ ﻫﻤﻪ ﺧﻤﯿﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺎ ﺩﺧﺘﺮﻭﻧﺲ؟ ﻣﺜﻼ ﻧﺴﯿﻢ،ﺷﺒﻨﻢ،ﭘﻮﻧﻪ ....
ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺍﺳﻢ ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﻏﻼﻡ ، خدا وکیلی ﺷﻤﺎ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪﯾﻨﺶ ﺑﻪ دندونتون؟ اقا یه غلام نعنایی بدین



ﺍﻧﻘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﺮ ﺷﺪﻥ ِ ﻣﻨﻪ ، ﺧﻮﺩﻡ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﻡ....



ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﻫﻠﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻟﭙﺎﺵ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭﻟﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﮔﻼﺑﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﺮ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ؟؟؟
ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﻮﻩ ﻣﯿﻮﺱ ﺩﯾﮕﻪ!!!
ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎﻥ؟؟



خدا هیچکسی رو شرمنده ی بچش نکنه...
.
.
.
.
.
.
چند وقته کودک درونم ازم مامان میخواد!!!



ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﻣﻬﺪﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﮕﻮ :
ﻣﯿﮕﻪ :
ﻧﮕﺎﺭ
ﻻﻟﻪ
ﺳﻮﺩﻩ
ﺑﻬﻨﺎﺯ
ﺁﻧﺎﻫﯿﺘﺎ
ﻣﺮﺟﺎﻥ
ﺳﻮﮔﻨﺪ
ﻣﯿﮕﻢ ﺗﻮ ﻣﻬﺪﺗﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟
ﻣﯿﮕﻪ ﺁﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻭﻧﺎﺩﺍﺭﻡ !



ﺍﯾﻨﻘﺪ ﺳﻄﺢ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻣﻮ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻪ ﻧﻔﺖ ﺭﺳﯿﺪﻡ
ﻓﻘﻂ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﭘﺎﻻﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺰﻧﻢ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٤| ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

زنـــدگی می کنم...
بــرای رویاهایی که منــتظر حقیقی شدن به دست من هستند.
من فــــرصتی برای بودن دارم...
پـــــس ساکت نمی نشیـــنم!
می گذارم همه بدانند که من با تمــام توانایی ها و کاستی ها شاهـــکار زندگی خودم هستم.
کافـــی است لحظات گذشته را رهـــا کنم...
و بــــرای ثانیه های آینده زندگـــی کنم!
چـــون رویاهایم آنجاست...
و من،
فقــط یک بار فــرصت زندگی کردن دارم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢| ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دیگران می توانند در مورد شما هر فکری کنند یا هرچیزی بگویند ، اما شما حق ندارید آن چیزی بشوید که آنها فکر میکنند یا می گویند.

درعین فروتنی باور کنید که بهترینید و لایق،

با توکل به خدا ، در مسیر درست گام بردارید ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳٠| ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

زمین در انتظار تولد یک برگ.....

من در حال شمارش معکوس.....

صفر همیشه پایان نیست.......

گاه آغاز پرواز است........

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۸| ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

یه دوست خوب ایمانتو ازت نمی گیره ! ما آدما معمولا ایمان قوی نداریم . پس دنبال یه دوست باشیم که همینو هم ازمون نگیره ! 

یه دوست خوب عقایدت رو زیر سوال نمی بره ! و کمکت می کنه که باورهات بیشتر و بهتر بشن ! 

یه دوست خوب بی ارزشی رو ارزش نمی دونه ! بی دینی رو کلاس نمی دونه ! شراب خوری رو فرهنگ نمی دونه ! 

یه دوست خوب همیشه ازت تعریف نمی کنه ، گاهی ایرادهاتو بهت می گه تا بتونی اونها رو بفهمی و رفع کنی! 

یه دوست خوب آبروی تو رو برای حفظ آبروی خودش نمی ریزه ! در واقع از آبروی تو واسه خودش مایه نمی ذاره ! 

یه دوست خوب راز داره ! رازهای تو رو به دیگران نمی گه و پشت سرت حرف نمی زنه !

یه دوست خوب در شادی و غم با تو هست . نه فقط توی شادی ها !

یه دوست خوب باهات یه رنگه و نه صد رنگ . بهت دروغ نمی گه ! 

یه دوست خوب کمکت می کنه که به خدا نزدیکتر بشی و امیدوارتر زندگی کنی!

یه دوست خوب یعنی تو ، یعنی من ! به شرطی که بتونیم به خاطر همدیگه خودخواهیمون رو کمتر کنیم !

دوست ِ من ، حالا بگو ببینم چند تا دوستِ خوب داری !؟
نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٧| ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.


بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.


او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.


او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،


پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه

میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٥| ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید ...

باز روشن می شود زود،

تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

بارانی باید٬ تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهایی ترش ، تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت،

تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد؛

خورشید دوباره خواهد درخشید، خیلی زود

 و تو خواهی دید ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٢| ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٩| ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

گاهی که میرسم به تَهِ تَه ِخط گرفتاریهام

همونجا که حرفی نمی مونه جز شکایت کردن

چشمامـو میبندم و به بعضی آدمـهـای دیگر فکــر میکنم ...

به  آدماے گرفـــتار تر، مـــریض تر، تنـــهاتر ...

 خدایا شکــــرت ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٧| ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دیگران می توانند در مورد شما هر فکری کنند یا هرچیزی بگویند ، اما شما حق ندارید آن چیزی بشوید که آنها فکر میکنند یا می گویند.

درعین فروتنی باور کنید که بهترینید و لایق،

با توکل به خدا ، در مسیر درست گام بردارید ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٥| ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

هر از گاهی که هوای حوصله ابری میشه ؛

به خودم امید میدم و بیاد میارم که " خورشید هنوز سرجاشه و خاموش نشده ... "

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٤| ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

باید مغــــــرور بود
دور از دســــترس
باید مبهم بود و سرسنگــــــــین
خاکــــــی که باشی آسفالتت می کنند و از رویت رد می شوند

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٥| ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳۱| ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خوبی؟؟؟

گاهی با تمام تکراری بودنش غوغا می کند!!!

و در جوابش بزرگترین دروغ ها را می توان گفت: !!!!

"خوبم"


نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳٠| ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

به بعضیا باس گفت:

من یه بار از قورمه سبزى، دوبارم از ته دیگ ماکارونى گذشتم، توکه جاى خوددارى...!!! :|
نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۸| ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٧| ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

یکی از قابلیت های بسیار ارزشمندی که مامان من داره تو رُند کردن ساعته!

به طور مثال صبح که میخواد منو بیدارکنه :

 ساعت که میشه 9:05 دیگه نمیگه 9 میگه پاشو ساعت 10 شدا...!!!  :|
نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٦| ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

واقعا همینه ها بعد کلی مسخره بازی در میاریم و حال می کنیم

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٥| ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

همه میخوان جهان و عوض کنن؛ 

ولی هیچکس نمیخواد تو آشپزخونه کمک مامانش ظرف بشوره :|

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٤| ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۳| ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

☜اگه بشنوی من ⇜مردم⇝ چی میگی؟☞

1.خاطرات خوبی باهاش داشتم♥

2.دوستش داشتم♡☜♥

3.عاشقش بودم ヅ

4.حرفای نگفته زیادی دارم باهاشヅ

5.خوب شد مرد بدم میادازشツ

6.حیف شدجوون بودシ

7.گریه میکنیヅ

8.بی تفاوتیヅ

9.فراموشت نمیکنمヅ

(خدا نکنه و زبونت رو گاز بگیر نداریم)

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٢| ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

ﭘﺴﺮﻩ:ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ
 
ﺩﺧﺘﺮ:ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ
 
ﭘﺴﺮ :ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﮑﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ
 
ﻭﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊ ﺷﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮﺍﺗﺎﻗﺶ.
ﭼﺸﻤﺶ ﻣﻴﻮﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮﻋﮑﺲﻋﺸﻘﺸﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ.
ﺍﺷﮏ ﺗﻮﭼﺸﺎﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻴﺰﻧﻪ....
 
ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺭﺩﻋﻼﻗﻪ ﻱﻋﺸﻘﺸﻮ ﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﻭﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺷﮑﺎﺵ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﻴﺎﺭﻥ ﻭﻣﻴﺮﻳﺰﻥ ............
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻳﻪ ﺗﻴﮑﻪ ﺍﻱ ﺍﺯﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖﺩﺍﺩﻩ .

ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﭘﻴﺎﻡ ﺩﺍﺩ :

ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺎﻣﻮﻣﻴﺨﻮﻧﻲ ﺟﺴﻤﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﺪﻩ ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻢﻫﻤﻤﻤﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪﺍﻣﻴﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ﺟﺴﻢ ﻫﺎﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ.

ﺑﻪ ﻃﺮﻑﭘﻨﺠﺮﻩﻱﺑﺰﺭﮒ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﻣﻴﺮﻩ...
ﺳﺎﻋﺖﺩﻗﻴﻘﺎ   3:34ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﮑﻮﺕ ﻭﺗﺎﺭﻳﮑﻲ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﺍﺯ ﺑﺎﻻﻱ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮﺗﻨﻬﺎﻳﻲﻣﺮﺩ...
 
ﺻﺒﺢ ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﻧﺪﻳﺪ .
 
ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﻭﭘﻴﺎﭘﻲ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻬﺶ ﺭﻭﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ
ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮔﻮﺷﻲ ﺭﻓﺖ ﭘﺴﺮﻯ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﻴﮕﺮﻓت.
ﭼﺸﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ:
ﻋﺰﻳﺰﻡ، ﻋﺸﻘﻢ ،ﺑﺨﺪﺍ ﺷﻮﺧﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻋﺸﻘﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ....
ﺍﻭﻥ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﻗﻴﻘﺎﺳﺎﻋﺖ 3:35 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...
.
.
.
.
.
.
ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﺑﻪﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ... 
ﻛﻠﻴﭙﺲﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﻟﺒﺎس ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﮔﻴﺮﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ....
ﺁﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ :|

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۱| ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۳| ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۳| ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۳| ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

یه وقتایی دیگه حسش نیس غصه بخوری رسما غصه تورو می خورهمتفکر

 

بیشترین شکست هایی که تو زندگیم خوردم ،به خاطر دروغ هایی بود که باید می گفتم ،اما نگفتمتعجب

 

شانس یه بار در خونه ی آدمو می زنه،بد شانسی دستش رو از روی زنگ بر نمی داره، بدبختی هم که کلا کلید داره لامصبتشویق(عجب جمله ای واقعا)

 

آقای مجری ما بی تربیت نیستیم ،تربیت داریم منتها صلاح نمی دونیم از استفاده کنیم

 

من نظرمو به کسی تحمیل نمی کنم،اما کسی که نظرش با من مخالفه خر است تمام شدو رفتاوه

گاهی کسی مارو دوست دارد و ما نمی فهمیم و گاهی ما کسی رو دوست داریم که اونمی فهمد خلاصه یه مشت نفهم جمع شدیم دور هم تشکیل اجتماع دادیمخنده

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۳| ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱۱| ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

اگر کسی را نداشتی که به او بیندیشی به آسمان بیندیش ، چون در آسمان کسی هست که به تو می اندیشد

 ...

همه فکر میکنند ... چون گرفتارند به خــــــــــــــدا نمی رسند اما ... چون به خـــــــــــدا نمی رسند گرفتارند ...

...

ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد .

 ...

خدایا هر روز کمی اندوه برام بفرست زیرا در اندوه است که تو یاد میشوی و در خوشی از یاد میروی!

 ...

خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته ها . . .

...

از خداوند سپاسگزارم چون زیباست ، وزیبایی را دوست دارد

...

مهم نیست قفل ها دست کیست، مهم این است که کلیدها دست خداست

 ...

خوشبختی هدیه ی هماره ی خداست، فقط ما باید دستهایمان را برای گرفتن هدیه دراز کنیم . . .

 ...

گفتم خدایا از همه دلگیرم.

گفت:حتی من؟!

گفتم خدایا چقدر دوری؟!

گفت:تو یا من؟

گفتم خدایا تنهاترینم!

گفت:پس من؟!

گفتم خدایا کمک خواستم!

گفت:از غیر من؟!

گفتم خدایا دوستت دارم!

گفت:بیش از من؟!

 ...

زخداپرسیدم خدایا چه چیزی تورا ناراحت میکند خداوند فرمود هر وقت بنده ای با من سخن میگوید چنان به حرفهای او گوش میدهم که گویی به جز او بنده ای ندارم ولی او چنان سخن میگوید انگار من خدای همه هستم الا او.

 ...

خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم. . .

...

می دانم چرا آنقدر بزرگ نشده ام،که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم؟

چرا وقتی همه چیز هست، کمتر تو را صدا می کنم؟

چرا وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم؟

پروردگارا! تنها درخواستم از تو روحی وسیع است، آنقدر که فراموش نکنم،در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد!

 ...

وقتی در جستجوی خودت باشی ، خداوند را در کنارت احساس می کنی .

 ...

رویه هر پله ای که باشی خدا یک پله از تو بالا تره نه به خاطر این که خداست چون می خواد دستت رو بگیره

...

حکایت عجیبیست رفتار ما

خداوند می بیند و می پوشاند

مردم نمی بینند و فریاد می زنند . . .

...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۸| ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

وقتی که باز صدای آب / می پیچه توی کوچه‌ ها
پر میشه از عطر گل ها / انگار تموم دنیا

 

میشکُفه غنچه گلی / در آرزوی زندگی
براش همین کافیه که / بهش بگن تو خوشگلی

 

نگاه گل به آسمون / یه دَم کنارش ننشست
به بوته خار دم دست / دلش رو یک نفس نَبَست

 

چی شد / چرا این راه ، به سراب است
این همه ، خام و سست و خراب است . . .

 

یه روز یکی دید گلَ رو / خواست بچینه تاج سرُ
تیزی تیغ ها رو که دید / عقلش بهش گفت که نرو

 

گُلِ به خار گفت که چرا / نمیشی از من ، تو جدا
برو میخوام تنها باشم / تو خیلی زشتی به خدا

 

یه صبح سرد خیلی زود / بوته خار اونجا نبود
با همه عشقی که داشت / با دلی که شکسته بود

 

چشمای گل یه وقتی دید / که دستی اونو از شاخه چید
نگاه گل هر جا که گشت / بوته خاری رو ندید

 

چی شد / چرا این راه ، به سراب است
این همه ، خام و سست و خراب است . . .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳۱| ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳۱| ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠| ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠| ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠| ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠| ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠| ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠| ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

مهربانیت را به دستی ببخش ؛ که می دانی با او خواهی ماند ....

وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ... !!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠| ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

به او اعتمــــــــــــــــــــــاد کن


وقتی که تردید های تیره به تو هجوم می آورد


به او اعتمـــــــــــاد کن


وقتی که نیرویت کم است


به او اعتمـــــاد کن


زیرا وقتی که به سادگی به او اعتماد کنی


اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود


آیا راه سخت و نا هموار است؟


آن را به خدا بسپار


آیا می کاری و برداشت نمی کنی؟


آن را به خدا بسپار


اراده ی انسانی خود را به او واگذار


با تواضع گوش کن و خاموش باش


ذهن تو از عشق الهی لبریز می شود


آن را به خدا بسپار

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٤| ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

از من تا خدا راهی نیست . . .

 

 فاصله ایست به درازای مـــــن تا مـــــن  . . . 

و
 
در این هیاهوِی غریب 

... 

من ، این من را نمیابـ ـــ ـــم . . .!
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٧| ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خدایا

بالاتر از بهشت سراغ داری ؟

برای مادرم میخواهم...
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٧| ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

هرگز تسلیم نشو

سرباز پیاده در شطرنج ، اگر تا آخر ادامه دهد

وزیر میشود !!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٧| ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خُدایا...

تو را چه کَسی دَرآغــوش میگیرَد که اینگونه آرامی ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٧| ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

صدای خنده خدا را می شنوی؟

به آنچه محال می پنداری می خندد...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٧| ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خدایا

 

کجای زمین از تو خالیست

که خلق ، تو را در آسمان می جویند ؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٧| ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

مقصر خودمانیم

دیگران را متهم نکنیم

برای اینکه مطمئن شوید دوباره با دقت  به خودتان نگاه کنید

 

برگرفته از وبلاگhttp://takrim.blogfa.com(کلمات عاشقانه ی خدا)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳| ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳| ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خدا همیشه هوامونو داره ... ما سر به راهیم!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳| ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خسته‌ام، دل‌گیرم، تنهایم… احساسِ زندانیِ در قفسی را دارم، که از فرطِ شوقِ رهایی از قفسِ کرم‌خاکیان، آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید، تا سرانجام پیروز شدند… و سرانجام باور کرد… باور کرد که تمام سهمش از دنیا، همین چهار دیواری تنگ و تاریکی‌ست که دچارش آمده، و پنداشت کوتاهیِ سقف گِلین آسمان، کوتاهیِ قامتِ اوست. باورش شد، که آن‌سویِ میله‌های پنجره را، هرگز پیش از این ندیده و تمامِ خاطراتِ گُل‌ها و خدا و ترانه‌های کودکی‌اش، خوابی بوده است و رویایی، گویی که هیچ‌گاه پیش از این‌ها نزیسته باشد

و دست آخر یک روز عصر، که از پشت میله‌های پنجره برف می‌بارید و صدای ماشین و فلز و همهمه‌ی دروغ و خواهش و خاک با صدای اصطکاک تنِ آدمی آمیخته بود و صدای کودکی به گوش نمی‌رسید، و خدا از آنجا رفته بود، مُرد… روزی که شیطان، نزدیک‌تر بود از خدا و انسان از انسان دور. تن‌ها به هم پیچیده، درهم ولی تنها، و مهربانی در گور.

آن روز با خنده‌های بی‌دلیل خداحافظی کرد و خاطرات کودکی و شانه و جانمازش، و نامه‌های عاشقانه‌اش را بوسید و با دقت داخل بقچه‌ای پیچید و در صندوقچه‌ی کهنه‌ای گذاشت. آن‌وقت، نامه‌های خواهر کوچکش را از گنجه درآورد، با اشک چشم‌هایش شست، و برای آخرین بار با لب‌هایش بوسید، نوشید و بو کرد. و بعد، با دست‌های لرزان به دست باد داد و زیر لب با صدایی خفه گفت: «دور شو، دور شو از این خاک، برو، نمان…». و خیلی پیش‌تر از آنکه در گوشه‌ای، آرام، به انتظار مرگ بنشیند، مرده بود… او، خودش هم رفت، نماند

 

بی‌زارم، بی‌زارم، بی‌زار. از اینجا، از این قفس، از خنده‌های بی‌معنای آدم‌هایی که با لبخند‌های روی لب، با چهره‌ای آرام و معصوم، تو را زنده زنده سر می‌برند. بی‌زارم از آدم‌هایی که با تسبیح روی لب‌هاشان، خدا را نه، که ابلیس را ستایش می‌کنند. چقدر اینجا دورویی و نفاق بی‌داد می‌کند

دلِ من، گاهی انسان می‌خواهد… انسانی ناب، که عطر و بوی آدمی بدهد، که بتوان کنارش نشست و با او حرف زد. بی آنکه ترسید… که مبادا خنجری پشت چشم‌ها و لبخندهایش پنهان کرده باشد… و دل از گِل سرشار، در دل هزار روباه و کفتار.

 

من از اینجا می‌ترسم، من از نقاب‌ها می‌ترسم. من بیش از دست‌های فشرده بر گلویم، از دست‌هایی می‌ترسم که با دلیل مهربانند… من از دشنه‌ی دشمن نه، از خارهای گُلِ یک دوست می‌ترسم. من از دشمن که نه، از دوست می‌ترسم. من بیش از دشنام، از حرف‌های عاشقانه بی‌ادراک می‌ترسم، من از دروغِ عشق می‌ترسم. من از خدا نه و از بنده‌هایش می‌ترسم. من از بنده‌هایی که خود را خدا می‌دانند، می‌ترسم. نه از نا‌خدا و از آن باخدا می‌ترسم. درنده خوییِ حیوان، طبیعتِ اوست، من از درندگیِ انسان می‌ترسم. من از حیوان صفتان بیش از حیوان می‌ترسم. من از شب نه، از گزمه چرا، می‌ترسم. من هم از دزد، هم از پلیس می‌ترسم

 

من می‌دانم، و نمی‌دانم که چرا در برابر چشم‌هایم، هیچ نقابی تا ابد پوشیده نمی‌ماند… و نمی‌دانم چرا، آدم‌ها را می‌بینم و آدم نمی‌بینم… گرگ می‌بینم، روباه می‌بینم، کفتار می‌بینم. انسان را به سانِ حیوان می‌بینم. حیوان که خلقتِ خداست، کمتر از آن می‌بینم. به ظاهر پوشیده‌هایی را که لخت و برهنه راه می‌روند، حرف می‌زنند، و فکر می‌کنند. و مقدس مآبانی که با انسان گناه می‌پندارند و با شیطان هم‌آغوش می‌شوند.

من پاسبان‌هایی را دیدم که گوشت از دهان سگ‌ها می‌دزدیدند و سگ‌هایی دیدم که پاسبانی می‌کردند! آدمکانی را دیدم، که به گمانشان عاشق پیشه وار، با شهوت از عشق می‌گفتند. و دیدم دیگرانی که شهوت را عشق می‌پنداشتند، عشق را هیچ! آدم‌هایی را دیدم که از سادگی و صداقتِ کسی ترسیدند و با سیاستِ دیگری رقصیدند! من نادانیِ بشر را، ابولهب را، ابوجهل را در قرن آهن و فضا می‌بینم. من جاهلیت را کشته به دستِ هم، در قرنِ خدا می‌بینم! اسمِ بت عوض کردند، به خیال‌شان خداست و من نه خدا را، که هبل، عزی، لات و منات می‌بینم¹.

 

دلم می‌خواست، دنیا جور دیگری می‌بود… جای بهتری می‌بود. دنیا را اگر تغییر نمی‌توانم، خود را چرا نتوانم؟! آری! دلم می‌خواهد جور دیگری باشد! نه دنیا، که دنیایِ من جورِ بهتری باشد. دلم می‌خواهد کرمی باشم و زندان پیله‌ای باشد برای پروانه شدن، پرواز کردن، رفتن. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم… روحم از زندانِ تن رها، از آدم‌ها جدا. و قدم در دنیایی می‌گذاشتم، که در آن قلب‌ها در چهره‌ها بود و سهم هر انسانی به وسعت قلبش.

 

می‌خواهم پروانه‌ای باشم و پیله‌ها را یک به یک پاره کنم، و دیگر اسیر خواسته‌ها و خواهش‌های خاکی نباشم. و دیگر بر داشته‌ها نبالم و از نداشته‌ها ننالم. و بدانم، هر آنچه امروز دارم، فردا روزی نخواهم داشت. همین فردای امروز، و یا فردایی که جز چند خاطره در یادِ نزدیکانم، چیزی از من باقی نخواهد ماند. پس به چه ببالم؟ به چیزی که نه از آنِ من است؟ و از چه نداشتنی بنالم؟ آنچه که نه خواهد ماند و نه دلیلِ برتری‌ام خواهد بود؟ یادم باشد، برای از دست دادن چیزی که دیر یا زود از دست خواهم داد، نگران نشوم.

حواسم باشد، هر چه آیینه خودبینی که می‌بینم، زود بشکنم و دیگران را با دو چشمی بینا، در ورایِ ظاهر و سیما، نه در آینه، که در زلالی اشک‌هایشان بنگرم. یادم باشد، دیر نیست روزی که بیاید، و زشت و زیبا، هر دو گوشت و پوست‌شان در زیر خروارها خاک، خوراکِ کرم‌ها شود. یادم باشد، که یادم نرود، قلبی طلایی در قامتی از هیبتی گِلین، چقدر زیباتر و گران‌تر است از قلبی سفالین و سنگی، در کالبدی طلایی.

و بدانم، همانطور که قضاوت دیگران در مورد من اشتباه است، قضاوت من نیز می‌تواند درست نباشد، و فراموش نکنم، ما آدم‌ها، معمولا همیشه اشتباه قضاوت می‌کنیم. یادم باشد، که من انسانم. و دنیا بی‌ارزش‌تر از آنیست که قلبی را بشکنم، اشکی را بریزم و دلی را برنجانم. زندگی، همین چند خاطره و یاد است، چنان باشم که برای دیگران، جایِ خالیِ خاطرات و حرف‌هایم، حفره‌ای تا ابد باقی باشد.

یادم باشد، من خدا را دارم، و بی‌آنکه دست‌هایم در پیِ چیزی باشد، تو را می‌جویم. بهشتِ من اینجاست، وقتی که با تو باشم و جهنم جایی‌ست که تو در آن نباشی. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم و یک‌بار پیله‌ها را رها کنم‌، آن وقت، هر اتفاقی هم که بیافتد، برای همیشه در کنارت خوشبخت خواهم بود.

 

خداوندا، تو که خدایی، تو که خدای منی. تو که باشی… تو را که داشته باشم، دیگر از هیچ نگاهی نخواهم ترسید. و دیگر هیچ خنجرِ عشق و دوست داشتن‌ِ زمینیِ آدمی‌زادی، دلم را خون نخواهد کرد و گرگ‌صفتانی آن‌چنانی، هرگز بر من چیره نخواهند گشت. با تو که باشم، زَهرِ عقرب‌صفتانی دوپا، زشت سیرتانِ آدم‌نما، بر من اثر نخواهد داشت: با تو، من روئین‌تن خواهم شد. و با تمامِ پلشتی‌های دنیا، کج‌دار و مریز خواهم کرد².

 

خدایا، هیچ‌گاه تنهایم مگذار… نه! تو که همیشه بوده‌ای. من قول می‌دهم دیگر هیچ‌گاه تنهایت نگذارم… و تا آن هنگام که وجود دارم و تا آخرِ عدم و نیستی‌ام، پروانه‌ات می‌مانم. گُلِ من می‌شوی؟ گلم بمان

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۸| ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

وقتی به کسی لبخند می زنی

عشق را به نمایش می گزاری و به او هدیه ای زیبا می زنی

لبخند آغاز گر صلح و آرامش است

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۸| ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

گفتم خدایا سوالی دارم

گفت: بپرس

پرسیدم چرا وقتی شادم همه با من میخندند ولی

وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟!

جواب داد:

شادی را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی

غم را برای انتخاب بهترین دوست...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٦| ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

بهش گفتم: امام زمان (عج) رو دوست داری؟

گفت: آره ! خیلی دوسش دارم

گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟

گفت: آره!

گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟

گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله

گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد

گفت: چرا؟

براش یه مثال زدم:

گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره.

 تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی

و بهش میگی:ای نامرد! بهم خیانت کردی؟ بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم.

 بعد تو بهش میگی:اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده

میگه:عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله

دیدم حالتش عوض شد

 بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد می گی من تو رو تو دلم دوس دارم؟حرف شوهرت رو باور می کنی؟

 گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه.

گفتم: پس حجابت….

اشک تو چشاش جمع شده بود

روسری اش رو کشید جلو

با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره.

از فردا دیدم با چادر اومده

گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!

خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره

می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳٠| ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

به نام او...

 

زمان شاه بود...داشتیم درخیابان قدم میزدیم...خانم بی حجابی داشت جلویمان راه میرفت فاطمه رفت

 جلو وبدون هیچ مقدمه ای ازش پرسید:ببخشیدخانم،اسم شماچیه؟؟؟

 خانم باتعجب جواب داد:زهرا،چطورمگه چیه؟

 فاطمه خندیدوگفت:هم اسمیم...

 بعدگفت:میدونی چراروی ماشینا،چادرمیکشند؟؟؟

 خانم که هاج و واج مونده بودگفت:لابد چون صاحبشون میخوان سرماو گرماو گردو غبارو

 اینجور چیزا

 به ماشینشون آسیب نزنه...

 فاطمه گفت:آفرین من وتوهم بنده های خداهستیم وخدا به خاطر علاقه اش به ما پوششی

 بهمون داده تابااون ازنگاه های نکبت باربعضیا،حفظآسیبی نبینیم...خصوصا هم نام حضرت

فاطمه(س) هم هستیم...

 بعدها اون خانم رودیدم محجبه شده بود...

 

خاطره ای از شهیده فاطمه جعفریان

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳٠| ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

سلام  به همه ی دوستای گلم

امروز داشتم وب گردی می کردم که یاد خدا افتادم و همه ی زحمتایی که برام کشیده و همه ی عشقی که نسبت به هم نشون داده واسه همین خدا رو تو گوگل سرچ کردم تا یه مطلب قشنگی رو براتون بزارم تا وقتی میاین تو وبم لا اقل حداقل براچند لحظه اگه یاد خدارو از سرتون بیرون کردین حتی اون چند لحظه ای که فراموشش کردین دوباره بیاد تو ذهنتون این کم ترین کاریه که می تونم بکنم اما....

راستش همینطور که تو نت می چرخیدم به یه وبی برخوردم این مطلب پایینی(عجب روزگاری داریم ما)رو از اون تو گرفتم کل مطلباشو خوندم چون بهم داشت می فهموند چقدر بنده ی بدیم چقدر کوچیکم و ....

و اینکه این چیزایی که ما بهش می گیم مشکل ازش کوه می سازیم کوه نیستند فقط در حد یه جاده خاکین که کفش یه ذره سنگریزه داره و اون چیزی که بهش می گیم امید برای فتح همین مشکلا اون امیدی نیست که خدا درموردش تو مشکلات بزرگتر حرف می زنه

می دونید من بعد خوندن مطلبای این وب به هم یه حسی دست داد و...

اینم آدرسش هر کی دوست داره بره بخونه فقط براش دعا کنید نمی دونم الان کجاست داره چی کار می کنه ولی هرجا که هست از صمیم قلب براش دعا می کنم برای او و خواهرش

am1993.blogfa. com

شما هم براش دعا کنید

راستی هیچ وقت خدارو فراموش نکنین باور کنین عاشقتونه فقط تو سختی نرین سراغش تو شادیتونم باهاش شریک باشین (منظورم اون شریک نیستا)

خدا بزرگ تر از اونی که از بد رفتاری ما برنجه ولی خوب شما هم سو استفاده نکنین

می گن رفیق خوب اونیه که فقط تو شادیا باهات شریک نباشه تو غمتم شریکت باشه حالا ما برعکس سعی کنید بنده ی خوبی باشید ضرر نداره منی که الان دارم این حرفا رو می زنم خودم خیلی بنده ی بدیم می دونم و می دونم که ممکنه بعد یه مدتی از سرم بگزره اما نمی خوام اینطوری باشه بیان از الان سعی کنیم یه ذره فقط یه ذره از محبتای خدارو جبران کنیم.

دیگه نمی دونم چی بگم فقط تورو خدا کل این مطلبو بخونین

و اینکه بیاین هر شب که می خوابیم برای همه دعا کنیم بیاین قبل خواب این ذکرو بگیم

اللهم اغفر مومنین و مومنات ،مسلمین و مسلمات ،من احیا منهم و الاموات

اینجوری بهتره هم برا آدمایی از جنس خودمون دعا می کنیم و هم برا خودمون تازه اینطوری خدا زودتر خواستمونو برآورده می کنه

امیدوارم لااقل یه ذره حرفام روتون تاثیر گزاشته باشه

خدایا به خدا خیلی دوست دارم اما نمی دونم چی کار کنم

خداحافظ



نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٦| ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

عجب روزگاری داریم ما آدما ..

تا وقتی زنده هستی وسرحال وقبراق کسی سراغی ازت نمیگیره ..حتما باید مریض بشی تا کسی عیادتت بیاد ..

باید واسه ات مشکلی پیش بیاد تا اسمت تو دهان همه فامیل بچرخه ..

تو روزگار ما مرده آدم ارج وقربش بیشتره تا زنده آدم..

گل وقتی طراوت داره وشادابی وشکوفه میده ما آدما دورش میچرخیم وبهش آب میدیم تا شکوفا بشه وازش مراقبت میکنیم اما همینکه پژمرده بشه دیگه ولش می کنیم ..برعکس این قضیه.

آدم تو جامعه ما وقتی میمیره واسه همه عزیز میشه و همه فقط از خوبیهات تعریف می کنند ..جالب تر اینکه هرکی از راه میرسه میگه خدا رحمتش کنه چه آدم نازنینی بود ..یکی میگه باور کنید خودش این اواخر خیلی مهربون شده بود انگار خدابیامرز میدونست وقت رفتنشه ..یکی میگه من چند وقت پیش خواب دیدم وحس میکردم وقت رفتنشه ...

خلاصه هر کی یه حرفی میزنه وسریع همه سر مزارت جمع میشن وتا مراسم هفتم که تموم میشه برات خیرات میفرستند ...

فکر کردی مردم واسه مرده گریه میکنند ..نه ..اگه مادرت گریه میکنه واسه اینه که فرزندش رو از دست داده ..

اگه پدرت گریه میکنه واسه اینه که عصای دستش رو از دست داده ..

اگه بچه ات گریه بکنه واسه اینه که باباش رو از دست داده ..واسه اینکه پشت وپناهش رو از دست داده ..

اگه دوستت گریه میکنه واسه اینه که رفیق وهمدمش رو از دست داده ..

هر کی گریه میکنه فکر میکنی وفکر میکنه واسه مرده گریه میکنه برعکس هرکی واسه خودش گریه میکنه چون چیزی رو از دست داده ..

هیچکس جز خودت واسه خودت گریه نمیکنه ..هیچکس جز خودت هوای خودت رو نداره ..این خودتی که میتونی با رفتار وکردار شایسته واعمال نیک میتونی هوای آخرتت رو داشته باشی واگه گریه کردی از سر شوق باشه ..

یادمون باشه آدمای زنده زیادی هستند که محتاج کمک ومهربونی ما آدما هستند ..نزاریم دیر بشه ...دنیاوزندگیش یه مدت کوتاهه وتموم میشه ..آدمای بد اگه تو این دنیا تنها نباشند حتما تو اون دنیا تنها میمونند ولی خوبا نه تو این دنیا ونه اون دنیا تنها نمیمونند چون مهربانی همراه همیشگی اونهاست ..خوبان آرام میایند وبیرنگ میمانند وبیصدا میروند ..

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٦| ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

 

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

 

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

 

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

 

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

 

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

 

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

 

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

 

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

 

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

 

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

 

بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

 

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

 

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.

 

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان

 

صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٦| ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

 

خدای مهربان را که نباید فقط در آسمان ها به دنبالش گشت!

 

می شود خدا را در همینجا میان آدم ها پیدا کرد...

 

در دل کسی که امید را به زندگی ناامیدی بر می گرداند.

 

در چشمان کسی که خنده را به جای غم در دلها می نشاند.

 

در دستان کسی که از بزرگی و مهربانیش گره از کار خیلی ها گشوده...

 

و در قلب و روح خیلی ها که قد خوبی هایشان به بلندای آسمان است.

 

آری. خدا را می شود همه جا دید و احساس کرد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٦| ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

توی مارپله ی زندگی مهره نباش که هرچه گفتن بگی باشه

تاس باش که هرچه گفتی بگن باشه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠| ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

یه جا مهمون بودیم شب حوصله نداشتم برم دست شویی یه بچه بغلم خوابیده بود  بلندش کردم گذاشتم تو رخت خواب خودم بعد تو رخت خواب او شاشیدم حالا می رم بچه رو برگردونم می بینم تو رخت خوابم ریده

قهقههقهقههخندهقهقههقهقهه

سر کلاس استادمون یه جوک بی مزه گفت خودش غش کرد از خنده سرخ شده بو اصلا یه وضعی داشت بی هوش می شد.   حالا به هوش اومده دیده هیچکی نمی خنده گفت بسه دیگه خنده بریم سراغ درس.

تعجبتعجبخنده

استادم استادای قدیم

.

.

.

.

اصفهانیه برا بچش اسمارتیس می خره روش می نویسه:

هر 8 ساعت یکی

.

.

.

.نقشی که کوله پشتی رها تو فیم مادرانه داشت خود رها تو فیلم نداشت

.

.

.

.

نسل ما پیرشه شبا به جای دندون مصنوعی مچ دستو باید تو لیوان بزارن

.

.

.

.

خستگی و کوفتگی بعد از بیدار شدن خودش یه استراحت مفصل می خواد

والا!!!!

نیشخند

.

.

.

.

اصفهانیه آب مدنی می خره به زنش می گه آب بریز توش غلیظه

تعجبخنده

.

.

.

.

بابام سر ظهر او.مده خونه

داد می زنه شما ها که همه خوابید کولر برا کی روشنه

قهقههقهقهه

 

 

لذتی که در کشتن پشه هست در شکار ببر بنگال نیست

.

.

.

.

یه وقتایی یه چیزایی تو یخچال پیدا می کنم که بعضا فقط دو سه سال از من کوچک ترند

.

.

.

.

همسایهمون اومده در می زنه دختر داییم 5سالشه می گه کیه :

اونم شوخیش گرفته بود می گه منم منم مادرتون غذا آوردم براتون

بعد من می رم درو باز می کنم

میگه :چی شده؟

می گم هیچی من شنگولم حبه ی انگورم اونوره خودتو نگران نکن

قهقههخندهخندهقهقهه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٩| ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!

چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را .

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۸| ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

برایم مهم نیست از بیرون چگونه به نظر می آیم...

 

کسانی که درونم را می بینند برایم کافیند...

 

برای آن هایی که از روی ظاهرم قضاوت میکنند حرفی ندارم...

 

با خود می گویم بگذار همان بیرون بمانند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۸| ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

وقتی به دنیا میام، سیاهم

وقتی بزرگ میشم، سیاهم

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم

وقتی می ترسم، سیاهم

وقتی مریض میشم، سیاهم

وقتی می میرم، هنوزم سیاهم

 

                  و تو، آدم سفید

 

وقتی به دنیا میای، صورتی ای

 وقتی بزرگ میشی، سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی

وقتی سردت میشه، آبی ای

وقتی می ترسی، زردی

وقتی مریض میشی، سبزی

و وقتی می میری، خاکستری ای

 

 

           و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟!!!

 

"این شعر توسط یک بچه آفریقایی که کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ بوده سروده شده"

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٤| ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

معجزه خبر نمی کند

                      با احتیاط نا امید شوید

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٧| ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیس وقتی به خدا پناهنده می شوی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٧| ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دختر که باشی

می دونی اولین عشق زندگیت پدرته

می دونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته

دختر که باشی می دونی

مردانه ترین دستی که

می تونی تو دستت بگیری و دیگه از هیچی نترسی

دستای گرم و مهربون پدرته

هر کجای دنیا هم که باشی

چه باشه چه نباشه

قوی ترین فرشته ی نگهبان پدرته

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۳٠| ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

آهسته بخوان چون آهسته نوشتم،بی پروا بخوان چون از خود نوشتم

نزدیک کسی نخوان چون تنها نوشتم،و از دل بخوان چون با دل نوشتم

      ...دوستت دارم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۳٠| ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

چشمانم به نگاهت حسودی می کند

و به نگاه مشتاق و تشنه ی تو

به دستان گریزان من ناگسستنی است

چقدر خستگی نا پذیر است

آشوب نگاه تو

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٤| ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

قرار نیست همیشه من خوش باشم

دیروز من خوش بودم از این که در کنارت بودم

امروز دیگری خوش است برای با تو بودن

و فردا دیگری...

از تلاش دست نکش عزیزم که چشم ملتی به توست

تو می تونی...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢۸| ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

کاش ما آدم ها مثل گربه فقط با چند لحظه بو کشیدن می فهمیدیم

که هر آشغالی ارزش وقت گذاشتن  نداره...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢۸| ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

چوپونه با گوسفنداش لج می کنه اونا رو می بره چمن مصنوعی

 

آخرش هیچی نمی شی چیست؟ نوید آینده ای مبهم از سوی والدین به فرزندان

 

از یه نفر پرسیدن خواهرت ازدواج کرده؟گفت دو ماهه گفتن با کی؟گفت غریبه نیست دامادمونه

 

دکتر به یه بنده خدا گفت زنت سکته ناقص کرده گفت مردشور ببره هیچ وقت کاری رو کامل انجام نمی ده

 

توصیه حیف نون به فرزندان:اگر به یکدیگر احترام بگزارید یکدیگر  نیز به شما احترام خواهند گذاشت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۸| ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

از مرگ نترسید

       از این بترسید که وقتی زنده اید

                                  چیزی درون شما بمیرد

                                                       به نام انسانیت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٤| ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

عاشق طرز فکر دیگران نشوید

آدمها قشنگ فکر می کنند...قشنگ حرف می زنند

اما زیبا زندگی نمی کنند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٤| ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

گاهی دلم می گیرد

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان

با لبخندی گرم فریبت می دهند

دلم می گیرد از خورشیدی که گرم نمی کند و

نوری که تاریکی می دهد

از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند

دلم می گیرد از سردی

چندش آوردستی که دستت را می فشارد

و نگاهی که به توست و هیج وقت تو را نمی بیند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۳| ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

پزشکان اشتباه می کنند

نزدیک ترین عضو به قلبش

کمر اوست

هر وقت که قلب می رنجد

کمر از هزار جا می شکند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۳| ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

برایم دعا کن

نیاز به اجابتش نیست

نیاز به آرامشی است که بدان تو به یادمی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٢| ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

چقدر متفاوتند آدم ها

عشق برای یکی دلگرمی

و برای دیگری سرگرمی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٢| ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

چقدر متفاوتند آدم ها

عشق برای یکی دلگرمی

و برای دیگری سرگرمی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٢| ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

جلوی برخی خاطره ها باید نوشت

آهسته یادآوری شوید خطر ریزش

اشک

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۸| ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

از روزی که نامت ملکه ی ذهنم شد

احساس می کنم جمجمه ام باشکوه ترین امپراتوری دنیاست

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۸| ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

کودک که بودم

باران زیاد می بارید

راز نم نم باران های کودکیم

آنگه برایم جان گرفت

که چشمان چتر همیشگی باران های روزگار شد

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۸| ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

چرا چتر؟

         چرا فرار؟

                   تنها آدم های آهنی زیر باران زنگ می زنند!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۸| ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

روزگارا تو اگه سخت به من می گیری

آگاه باش که پزمردن من آسان نیست

گرچه دلگیر تر از دیروزم

لیک باور دارم ،دلخوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱| ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خدا را چه دیدی؟!!!

شاید یک روز در کافه ای دنج و خلوت،این کلمه ها و نوشته ها صوت شدند!

برای گوش های تو

که روی صندلی روبه روی من نشسته ای....و برای یک بار هم که شده

چای تو سرد شد

بس که خیره ماندی به من

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱| ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

آدم های ساده رو دوست دارم.

همان هایی که بدی هیچ کس را باور ندارن.همان ها که برای همه لبخند می زنند.

آدم های ساده را دوست دارم بوی ناب آدمیت می دهند.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٦| ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

تو خیس بارانی

اما من...

مثل اتاق زیر شیروانی

پر از خاطره ی بارانم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٦| ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خدا تنها ترین تنهایی است که هیچ تنهایی را تنها نمی گذارد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٥| ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

در خواب ناز بودم شبی

                           دیدم کسی در می زند

                                                        در را گشودم روی او

                                                                                   دیدم غم است در می زند

                                                                ای دوستان بی وفا

                                           از غم بیاموزید وفا

                   غم با هم بیگانگیش

هر شب به من سر می زند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩| ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دوستی ها بی رنگ...

بی کسی ها پیداست...

راست گفتی سهراب...

آدم اینجا تنهاست.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩| ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

مثل قطار از ریل ها پیروی نکن

                                          مثل کشتی باش تا عظمت دریا زیر پایت باشد!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩| ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

روابط مانند پرندگان هستند،اگر آن ها را خیلی محکم نگه دارید ،می میرند.

اگر خیلی سست نگه دارید،می پرند.

اما اگر آن ها را با ملایمت و دقت نگه دارید،برای همیشه پیشتان خواهند بود!!!

                                                                                 "دیگه انتخاب با خودتونه"

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩| ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خدای من خداییست

                                که اگر سرش فریاد بزنم

                                                                 به جای این که با مشت به دهانم بزند...

                          

                     با انگشتان مهربانش نوازشم می کند و می گوید:

                               می دانم جز من کسی را نداری!!!

                                                                   

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩| ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دنیا مثل یه شهربازی شده،جایزه ی بازی با آدما

                                                                     ...یه عروسک دیگست

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩| ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

آدمک آخر دنیاست بخند

                                     آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

                                     شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خل نشوی گریه کنی

                                     کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که عظیمش خواندی

                                     به خدا مثل تو تنهاست بخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩| ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

گاهی وقتها ، نفر اول شده ای ولی به جایگاه دیگران حسرت میخوری

 

گاهی وقتها ، باید به خاطر جایی که هستی شاد باشی

 

گاهی وقتها ، متوجه جایی که ایستاده ای نیستی

 

گاهی وقتها ، نگاه دیگران برایت مهمتر از نگاه خودت به زندگی می شود

 

گاهی وقتها ، صدای دیگران نمی گذارد آنچه را که باید بشنوی

 

گاهی وقتها ، می بازی ، اما شاید که که به هدف نزدیکتر شده باشی

 

گاهی وقتها ، داشته هایت بیشتر از ادعایی است که برنده ها دارند

 

گاهی وقتها ، لازم است هر جا که هستی ، از خودت راضی باشی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٩| ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

من 2 تا تو را دوست دارم ... یکی این دنیا ... یکی اون دنیا ...

تمام محبتت را به پای دوستت بریز اما نه تمام اعتمادت را ...

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود

رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند

از شمع آموختم که :ایستاده بمیرم بی صدا بمیرم به پای دوست بمیرم

از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه که آرزویش را داریم

زندگی 3 ایستگاه دارد!عشق...جدایی....و مرگ آقا قربونت ایستگاه اول پیاده می شم

اگه یه روز سراغم رو گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم

خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

عشق مثل یک ساعت شنی می ماند همزمان که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند!!

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

دیگه یار نمی خوام وقتی که می بینی عشق دوروغه

چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟؟؟؟؟ اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت بمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۸| ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

.... و من هنوز عاشقم

آنقدر که میتوانم هر شب بدون اینکه خوابم بگیرد

بی وفایی هایت را دانه دانه بشمارم

ودست آخر همه را فراموش کنم.......

 

آدمـهایِ تمام شده را دیگر از نو شروع نکن

نـه آنها مثل قبل خواهند بود...

نه تـو...

نه حتی رابـطه تان...

Dodgy

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٢| ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،

تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،

تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»،

این پیام را به دیگران نیز بگویید، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌کند که کلبه اش در حال سوختن است

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۸| ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

عاشق شدن آسان است

 

اما ادامه آن هنر است

 

 

دوست هرکه باشد

 

نسخه دوم خودت است

 

 

نمی توان جلوی پیری را گرفت

 

اما میتوان روح جوانی داشت

 

 

هر جا که باشی

 

دوستانت دنیای توهستند

 

 

بالا رفتن سن حتمی است

 

اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد

 

 

خنده کوتاهترین راه بین دوستان است

 

 

عمر سالهای گذشته نیست

 

سالهایی است که از آن زندگی کردی

 

 

عشق زندگی را نمی چرخاند

 

اما انگیزه ای است برای زندگی

 

( و آن عشق به خدا است)

 

 

وقتی به جایی میروی یعنی خانه داری

 

و وقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

 

 

بزرگترین لذت زندگی

 

داشتن دوست صمیمی است

 

 

غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد

 

اگر از چیزی لذت بردی

 

دیگران را شریک ساز

 

 

زیبا است که ببینیم کسی می خندد

 

و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۸| ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

زندگی رسم خویشاوندی است

 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

 

پرسشی دارد اندازه ی عشق

 

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

 

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

 

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

 

زندگی مجذور آیینه است

 

زندگی گل به توان ابدیت

 

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

 

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۸| ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

زنگی باغی است

که با عشق باقی است

بیشتر غصه های ما

از قصه های خیالی ماست

پس بدان اگر فرهاد باشی

همه چیز شیرین می شود

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٤| ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

سکوت کن بگذار بغض هایت سر بسته بماند

گاهی سبک نشوی

سنگین تری....!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٤| ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

همیشه دریا باش تا کسی که لایقت است

در تو آرام گیرد

وکسی که لایقت نیست درونت غرق شود

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٤| ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

بهترین زمان برای سکوت زمانی است که احساس می کنید باید جوابی بدهید

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٤| ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی .......نترس گردوی کوچک!!

آن چه سیاه  می شود روی تو نیست دست آنهاست

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٧| ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

آرزو هایت را یک جا یادداشت کن

      خدا یادش نمی ره ولی تو یادت می ره

                اون چیزی را که امروز داری آرزوی دیروزته

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٢| ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

وقتی کسی آن طور که می خواهی دوستت نداره

                         دلیل نمی شه با تمام وجود دوستت نداشته باشه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۱| ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

سر نوشت تشیع سرنوشت روح اسلام است.روحی که قربانی کالبد خویش بوده است!

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٧| ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

طبیعی است که از مبادله ی هر آن چه بدست آورده ای و اندوخته ای با یک رویا،بترسی اما نترس

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٧| ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

بــــــاور کن خیلی سخت است

                وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،

                 که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠| ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱| ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی
هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱| ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

بزرگ ترین لذت ثروت این استکه باعث می شود از سیل اندرز های خوب رهایی یابید.

                                                                                      سر آرتور هلپس

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٥| ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پر هایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه

دوست داشتن  کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٩| ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

زندگی بار سنگینی می شود برای کسانی که نمی دانند آن را کجا برند؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٩| ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

پاییز،دستانم را به مهر می فشارد و مرا به دنیای رویایی علم و دانش راه نمایی می کند.

مهر چه زیباست!وقتی که پس از مدت ها دوباره مرا به سوی علم دانش می برد تا دوباره به من بیاموزد.وقتی پس از مدت ها بوی مهر را می شنوم،می فهمم که علم و دانش  نزدیک است.مهر رنگ های زیبایی را مثل چرخ زیر پایم می گذارد تا بتوانم با آن راحت تر پیش بروم.وقتی که راه رفتن را آموختم... .

پس مرا به دست آبان می سپارد تا در طول راه مواظبم باشد.آبان راه نمای من است،وقتی که از راه علم و دانش کج می روم دوباره من را به راست می بردتا بتواند من را سالم به آذر برساند.

آذر من را به اوج می برد و در نزدیکی راه ،در سپیدی رهایم می کند تا امتحانم کند.

وقتی که این ها پیشم هستند،وقتی می بینم که همه برای موفقیت من تلاش می کنند پس من هم استوار می ایستم تا علم را کامل بیاموزم.

نویسنده :مطهره موسوی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٢| ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

رفته بود آن شب ماهیگیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت

با خیالی در خواب.

گریه

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او

پیکرش را ز رهی نا روشن

برده در تلخی ادراک فرو.

هیچ کس نیست که آید از راه

و به آب افکندش.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳| ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

کوچه های قدیمی را باریک می ساختند

تا آدم ها به هم نزدیک تر شوند

حتی در یک گذر

اکنونچقدر آواره ایم در این همه اتوبان سرد

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٩| ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نفس آدم ها

سر به سر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مردست

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۳| ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید ،عکس تنهایی خود را در آب

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۳| ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

مرغ مهتاب

 می خواند

ابری در اتاقم می گرید

گل های چشم پشیمانی می شکفد

در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد

مغرب جان می کند

می میرد

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٦| ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دوست داشتن،

صدای چرخاندن کلید است در قفل.

عشق،

باز نشدن آن.

کاری که ما بلدیم اما...

باز کردن در است               با لگد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱| ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

از این که پسر دار شده بود احساس افتخار می کرد زیرا اعتقاد داشت این پسر است که نام خاندانش را زنده نگه می دارد.

اما چندین سال بعد وقتی که مرد در گذشت پسر نام خانوادگیش را عوض کرد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۸| ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

این شقایق با نگاهی سرد پر پر می شود

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٠| ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید این گونه نوشت

هر گلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۸| ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دست هایت دو جوجه ی گنجشک اند ،بازوانت دو شاخه بی جان!

ساق تو ساقه سفیدی کهسرزده از سیاهی گلدان

میوه های رسیده ای داری،پشت پیراهن پر از رنگت

مثل لیموی تازه"شیراز"روی یک تخته قالی "کرمان"!

فارغ از اختلاف "چپ" با "راست"من به چشمان تو می اندیشم

ای نگاه همیشه شکاکت،ائتلاف فرشته و شیطان!

فال می گیرم و نمی گیرم،پاسخی در خو سوال اما

چشم تو باز هم عنانم رامی سپارد به دست یک فنجان

با همین دست های یخ بسته،می کشم ابروی کمانت را

تا بسوی دلم بیندازی،تیری از تیر های تابستان!

در تمام خطوط روی تو، چشم را می دوانم وهر بار

خال تو خط سیر چشممرا می رساند به نقطه ی پایلان

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠| ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

برای خوشبخت بودن هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن پس تا می تونی خر باش تا خوشبخت باشی .

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦| ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

               باز چرا خیسه چشمات

                  چرا باز غصه داری

  هیچی نگو که می دونم دیگه دوسم نداری 

                          دل شکسته

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦| ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

قدم بر می دارم به جلو حرکت می کنم تا بتوانم بیشتر با این زیبایی ها آشنا شوم.

این جا درختانشمثل کویر خشک،کوه هایش سفید انگار که دیگر قهوه ای را دوست ندارد.

زمین هم سفید است انگار خیلی سردش شده و خود را با پنبه های سفید پوشانده است.

رود باسرعت هر چه تمام تربه حرکت در آمده استانگار که جایی می رود.

دیوار ها ،تپه ها همه سفیدند انگار دیگر کسی رنگ خودش را دوست ندارند!انگار همه عاشق شده اند ،عاشق رنگ سفید !عاشق بهتر از خودشان...فصل سفید خدا!!!!!!!!!!!!

تا قدم بر می دارم  سفیدی می بینم. آخر چرا؟

یعنی همه این جا عاشق زمستانند؟؟؟؟؟؟سوال

نویسنده مطهره موسوی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤| ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

این توفان است، توفان است که دارد مرا از جا بر می کند .به که کویم که پاهایم دیگر تاب تحمل ندارد.کمکم کن که پرنده ی چشمانم را به سوی آزادی پرواز دهم ولی ر قفس اسیری گرفتار نشوم.

بال های ظلم چه گسترده اند که حتی کودکان را در آغوش می کشند.گوهر مهرو محبت کجا رفته است که فرشتگان بی گناه بال هایآزادیشان را با بی رحمی از دست می دهند.

این چه تاریکیست ظلم که حتی با قلم نور نیز روشن نخواهد شد.

نویسنده :مطهره موسوی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤| ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢| ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خوشبخت ترین

                     خوش شانس ترین

                                               سعادتمند ترین آدم روی جهان

تو تو تو                  نیستی!!!!!          اونی هست که تو رو داره!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢| ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

آسمون به ماه می گه عشق یعنی چی

ماه می گه:یعنی بودن در دامان تو!!!!می گه تو بگو عشق یعنی چی؟

آسمان می گه:انتظار دیدن تو!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢| ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

به ستاره ها نگاه کن،به چشمک زدنشون بخند اما دل نبند چون چشمکشون از روی عشق نیست از روی عادته!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢| ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

اگرخنده است چرا گریه می کنیم؟

اگر گریه است چرا خنده می کنیم؟

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟

اگر زندگیست چرا می میریم؟

اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟

اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢| ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

روز را خورشید می سازد

                                 روز گارش را ما

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢| ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

ای کاش دلم اسیرو بیمار نبود

در بند نگاه او گرفتار نبود

من عاشق و ز عشق من بی خبر است

ای کاش دل و دلبر و دلدار نبود

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢| ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

زندگی حرکت است و صعود.

زندگی تسلیم است وایثار.

کارهایی درست و در زمانی مناسب،

شهامت آغاز،آگاهی و ایمان به قد است ثانیه ها،

تنها چیزیست که به آن نیازمندی.

آن گاه نوخواهی شد،

که کهنه را سراسر رها کنی،

نباید در همانی که بودی ،بمانی،

همیشه راه دیگری به سوی آگاهی پیش روی توست.

بروی،ببال و دگرگون شو.

نیرویی که بدان نیازمندی از ژرفا به سطح می جوشد،

به خود آگاهی می پیوندد و دیگر گونه ات می کند.

تازگی را بجوی.

به توانایی هایت تکیه کن.

بی پروایی خود را نشان بده.

دگرسانی را بپذیر.

حق خود را باور بدار،

تا از آن تو گردد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٠| ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

باز باران

      اما اینبار بی ترانه

                 گریه های بی بهانه

                            می خورد بر سقف قلبم

                                            یادم آرد روی ماهت

                                                         باورت شاید نباشد

                                                                     اینکه دلتنگ است برایت...    

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۸| ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

ای خدا من چیزی دارم که تو در عشق خود نداری منم تو را دارم و تو خود را نداری!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤| ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

سالی گذشته است

بال نسیم می گذرد

     از بین دست های من و بید:

     "بیدار شو!

                   وقت رسیدن است

 برخیز!

         دیگر زمان سستی و کالی گذشته است."

 

سالی گذشته است

گل ها

         -به رسم پنجره ها-

                         باز می شوند

گنجشک ها

            با ابر و باد و آب

                     هم آواز می شوند:

"خود را تکان بده!

بگذار

       گرد و غبار برف

       از روی شانه تو بریزد

گل کن!

فصل سفید خواب

فصل شکوفه های خیالی گذشته است."

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤| ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد،گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ،هر اناری هزارتا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،آن ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

و خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافیست انار دلت ترک بخورد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤| ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی نقشه را اوست که تعیین کرده تو در این بین فقط می بافی نقشه را خوب ببین،نکند آخر کار قالی را از دستت نخرند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤| ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

می گی گل را دوست داری ولی می چینیش...

می گی بارون را دوست داری ولی با چتر می ری زیرش...

می گی پرنده را دوست داری ولی تو قفس می زاریش..

چه جوری می تونم نترسم وقتی می گی دوستم داری!!!!!!!!!!!!!؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳| ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

#من می دونم که اعتماد شرط زندگیه.

#عاشق باش حتی بدون معشوق.

#من از شکست هراسی به دل راه نمی دم چرا که شکست آغاز پیروزیه.

#من پل های پشت سرم را خراب نمی کنمکه شاید بار ها مجبور باشم از همان پل عبور کنم.

#من از کسی که چیزی برای از دست دادن نداره می ترسم.

#من می دونم که زندگه یعنی بالا رفتن از سر بالایی نه پایین اومدن از آن.

#بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط کنمبلکه اینه که  بعد از هر بار سقوط دوباره بلند شم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢| ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

شب که برسد ستاره برمی گردد

این هفته به یک اشاره بر می گردد

دل مثل کبوتر حرم می ماند

هر جا برود دوباره برمی گردد!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱| ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خاکم که مرا به آسمان راهی نیست

            در برکه ی من روشنی ماهی نیست

                         آه!ای شب غمگین که بی مهتابی!

                        این نقطه ی کور،آن که می خواهی نیست!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥| ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

ستاره ها وقتی می شکنند می شند شهاب  اما دل مون که بشکند می شن سوال بی جواب...!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥| ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 از چشمه ی عشق ما سرابی مانده

                     در شب خط کمرنگ شهلبی مانده

                                     یک روز صدف به ساحلم بود ،اکنون

                                                           از موج تو بر دلم حبابی مانده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦| ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

وقتی که بود نمی دیدم.

     وقتی می خواند نمی شنیدم...

          وقتی دیدم که نبود و وقتی شنیدم که نخواند!

                           چه غم انگیز است که

                                           وقتی چشمه ای سرد و زلال

                                                در برابرت می جشد و می خواند و می لاند.

                                                         تشنه یآتش باشی نه آب!

                                                         و بعد عمری گداختن از غم

                                                                       نبودن کسی که تا  بود

                                                                          از غم نبودن تو می گداخت!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٦| ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهایی

راهب معبد خاموشی ها

حاجب در گه نومیدی

سالک راه فراموشی ها

چشم بر راه پیامی پیکی

گرمی بازوی مهری نیست

خفته درسردی آغوش پر آرامش یاس

که نه بیدار شود از نفس گرم امید

سر نهاده است به بالین شبی

که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر

ای پرستو،برگرد!

ای پرستو که پیام آور فروردینی

بگریز ازمن،از من بگریز!

باغ پژمرده پا مال زمستان ها

چشم بر راه بهاری نیست

گرد آشوبگر

خلوت این صحرا

گردبادی است سیه  گردسواری نیست...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٤| ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

اگر دروغ رنگ داشت                                                             

هر روز شاید                                                                                                      

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست                                                        

و بی رنگی کمیاب ترین چیز ها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت                                                                    

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود                                                                        

محال نبود وصال!                                                                                               

و عاشقان که همیشه خواهانند                                                                       

همیشه می توانستند

 ......

 اگر گناه وزن داشت                                                                                           

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد                                                             

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی...                                                      

 و  من شاید کمر شکسته ترین بودم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳۱| ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دو قدم پیش می آیم ، دو قدم پیش بیا

شاید این فاصله کمتر بشود پیش بیا!

کلبه ی کوچک من تشنه ی میهمانی توست

آی دریا!به سرا پرده ی درویش بیا

 

وهم در وهم به دنبال خودم می گردم

تا رهایم کنی از پرسه ی تشویش بیا

قیس در کعبه به دنبال یکی می گردد

تا رسانی مگر ای خوب به لیلیش بیا

دیگر ای فرصت آبی به چه می اندیشی؟!

آخر عشق قشنگ است،نیندیش بیا! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥| ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

            گفتم به هوایت سخن آغاز کنم

                                                                یک پنجره رو به آسمان باز کنم

               ابر آمد و باد آمد باران آمد

                                                                 نگذاشت مرا که با تو پرواز کنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٩| ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

آبی ترین تصویر شعر بی ریایم!

برگد می میردبدون تو صدایم

هر شب به یاد لحظه های غربت تو

لبریز باران می شود دست دعایم

گفت که از عشق و غزل،هر آنچه دادی

یک روز می ریزی تمامش را به پایم

کی می رسی ای صخرت لبریز آواز؟

کی شعر های تازه می خوانی برایم؟

احساس بارانی غربت خسته من!

کی می گذاری سر به روی شانه هایم؟

بگذار تکفرم کنند آری،ولی من

تنها نگاه عاشقت را می سرایم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۱| ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

گلدان شکسته ام ،ترک روی ترک

              یک روز چو مرهمی و یک روز نمک

                        ای عشق مگر مسخره دست توام

                                           برگرد برو،هی به جهنم به درک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۱| ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

یک خط بودم،تو امتدادم دادی

          حتی این شعر را تو یادم دادی

از آب و گلم نیز در آوردی و بعد

       یک دفعه چو قاصدک به بادم دادی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٠| ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

              بیهوده گرفته اید دنبالم را

                        جادوی کسی بسته پر و بالم را

                                     از زرد به سرخ می رسیدم اما

                                                     چیدند زشاخه نیمه کالم را

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٠| ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

  وقتی صدای خسته گنجشک کوچکی

                               در قارقار وحشی صدها کلاغ پیر

                                            از یاد می رود

                                            وقتی که شوق رویش یک دانه

                                           وقتی خیال سبز جوانه

                     در ازدحام زرد علف های هرز باغ

            از ذهن خاک پیر فراموش می شود

وقتی که در هجوم شب وابر های تار

                               سوسوی ماه غم زده

                                               خاموش می شود

                                                   از من مخواه آیینه باشم

                                زلال و پاک

                         بگذار سایه ای شوم

                             از زندگی تهی

                                         بگذار گم شود

                                                        نفسم

                                                     در عمیق خاک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٠| ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

از ابر بهار،کوه و صحرا خیس است

           آنجا که کویر بود حتی خیس است

                     باران هم اگر نبارد،از اشک دوچشم

                            در خلوت شب،کتاب کبری خیس است

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤| ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

از کوچه می گذری

       بی اعتنا به باد مخالف

                              شاخه گلی  

                                  و شعری ناتمام

          آن قدر واضحی که بی پردهبه ملاقات آفتاب می روی    

                               گنجشک های شلوغ

          در حنجره مشبک  لانه می کردند

                       به خانه می رسی

           زخم از شانه می تکانی

        شعرت کامل می شود 

  کاری از:آرش شفاعی                

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢| ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

از آسمان

    یک شب صدا زد تو را

فوج فرشته ها

نا گاه

                  یک جفت بال روشن شفاف

بر شانه های محض تو رویید

با ماه

              با ستاره

سخن گفتی

                  خورشید

پیشانی نجیب تو را بوسید

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠| ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

         

امروز و امشب دستم به قلم نمی رود،پنجه هایم به حال خود نیستند کلمات همچنان سراسیمه به این سو وآن سو می روند که انگار اتفاقی افتاده.رنگشان در خیال چشمانم عوض می شوند انگار می خواهند چیزی به من بگویند،چیزی به من بفهمانند،قلبم با سرعت بیشتری می تپد انگار می خواهد دیگر استراحت کند یا اصلأمیخواهد برای همیشه بخوابدوآخرین نفس هایش را می کشد!!   نمی دانم! اینقدر در خیالم شلوغ است و کلامات با ماشین ها ی کوچکشان به این ور آن ور می روند که دیگر آرام نگهشان دارم و مثل همیشه رامشان کنمتا پشت چراغ های رنگارنگ قرمز و سبز و سفید بایستند تا نوبتشان شود نمی دانم امروز چه خبر است؟

هیچ کی به حرف هایم گوش  نمی دهد حتی گلبول های قرمز و سفیددارند همه جارا میشویند جاری می شوند و هی به این سو و آن سو می روند.

یکدفعه دادی بلند می کشم ردوبرق های بنفشش به آن ها می خوردو بالأخره می ایستند.

بلند گفتم:این جا چه خبر است چرا امروز شما این قدر با عجله دارید می روید؟چرا به حرف های من گوش نمی دهید؟                          هنوز حرف هایم تمام نشده بود که صدای بلند شیپور پره های گوشم را به لرزه و چشمانم به جایی خیره شد پرده های مهمان نوازی قلبم کنار رفتند خانه ای را دیدم  بزرگ بود به داخلش رفتم کسی نشسته بود عین فرشته ها!اصلأ باورم نمی شد!من من کنان به او سلام کردم با خنده جوابم را داد و گفت خانه ی قشنگیست خوب است که آن را برای خدا کنار گذاشته ای اشک از چشمانم سرازیر شد آرام گفتم آری دوست داشتم بزرگ تر از این ها را برای خدا کنار بگذارم اما می خواهم قلبم را به بقیه هم بدهم .امیدوارم خدا از این خانه خوشش بیاید.

به بیرون رفتم خوش حال بودم پس بلند گفتم قلب کوچکم را به چه کسی بدهم؟  

نویسنده:مطهره موسوی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠| ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

باران بی بهانه اسفند

                                 یک چند،

بارید بر نگاه مه آلود کوچه ها

                                   از روشنی سرود

                   از آفتاب گفت

                                                          ناگاه در زلالی آن

                             آسمان شکفت!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧| ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

در کوله بارم

                هر غروب

به خانه می برم

                         اندوه متراکم هزار ابر را

             شبانگاه

ستاره ها

سر بر بالشم می گذارند

                               و مهتاب

در چشم های خیسم

                                به خواب می رود 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧| ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

به خانه برمی گردی

و یک چمدان

بوی بال فرشته را

           قسمت می کنی

                  بین ما

مرا در آغوش می گیری

در رگ هایم

جاری می شود

                  عطر بهشت

                  آری

                  آن شب در آسمان

             خدا

با نام تو

غزل تازه ای نوشت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧| ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

باز با دل گرفته در هوای تو

شعر تازه ای سروده ام برای تو

باز هم به یاده خنده های ساده ات

باز هم به یاد اشک بی ریا ی تو،

رو به روی آسمان نشسته ام،تهی ست

بی نوازش صدای آشنای تو

 مثل لحظه ای که رفته ای و بعد از آن 

مانده روی برف کوچه،جای پای تو

من دلم هنوز بوی عشق می دهد

عطر ساده و صمیمی صدای تو

گر چه قلبم از هجوم غصه ها پر است

گر چه نیستند هیچ یک،سزای تو

غصه های تو تمامشان از آن من

شعر های من،تمامشان برای تو 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥| ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

از این خزان غم انگیز مرگ و تنهایی

مرا ببر به هوای خوش شکوفایی

اگر چه حنجره ام در سکوت پز مرده است

تو فکر رویش های آواز های فردایی

تو آن مسافر غمگین قصه های منی

که خواب دیده دلم ،با بهار می آیی

و تاجی از گل و تور ستاره خواهی زد

شبی به گیسوی من،چون عروس دریایی

جوانه کرده دلم در هوای روییدن

مرا ببربه هوای خوش شکوفایی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥| ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دور ها آن طرف شهر که جای من و توست

کوچه باغی ست،پر از عطر صدای من و توست

((کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است

پای هر سایه بیدش،رد پای من و توست))

در فضا،زمزمه ی پاک نیایش  جاری ست

کوچه هر شام سحر،غرق دعای من و توست

آن طرف ها،قفس و میله ندارد معنا

آسمان زیر پر و بال رهای من و توست

روز و شب سجده می آریم به در گاه نیاز

حضرت عشق در آن کعبه،خدای من و توست

عاقبت هر چه به جز عشق و غزل می میرد

آنچه می ماند بر جای،صدای من و توست

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥| ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

خواستم تو را آسمان بنامم

برای وسعت نگاهت

دیدم آسمان،تنها قطره ی اشک توست

خواستم تورا جنگل بنامم

برای سبزی گفتارت

دیدم جنگل،تنها برگ کوچکی از

حرف های توست

خواستم تورا کوه لقب دهم

برای استواری وجودت

دیدو کوه،تنها انگشت کوچک توست

خواستم.....

خواستم.....

اما هر چه گشتم

نامی شایسته تر از((محمد))ص نیافتم!

 

کاری از :زهرا جعفری فرد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٢| ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

           دم در

 یکی ایستاده است

               شبیه درختی

                    که در زیر باران

              تکان می خوردشانه هایش

             ولب های او می شود باز و بسته

                               صدایی به گوشم می آید

                                                    و می گوید آرام

                                                    ((به جان جوادت.....))

                                                                                  دم در

                                                                                 دلی شعله ور

نویسنده:عباسعلی سپاهی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱| ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

             فراموش شدم

   ولی هنوز کسی از بی کران ها        

                                 صدایم می زد

                                        گوش تیز کردم

                                                 اما گوش هایم

                                      پرده بر شنیدن کشیده بودند

                                        شاید هم تمام این ها یک رویا بود

                                                                         رویایی که من

                                              هر شب پازلش را در ذهن خود می ساختم

                                                                                         نویسنده:مرجان توتی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱| ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

ما فرصت داریم عشق و علاقه خود را در سالرزو تولد عزیزی ابراز کنیم.

    پس چرا باید منتظر مجلس ترحیمش بمانیم؟؟؟سوالمتفکر

                                    نقلی از وبلاگ

                                  (کشکول،هالو هفت شنبه)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٤| ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

       هر چیز که دل به آن گراید

                   گر جهد کنی به دستت آید                              

                                                 

اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمدچرا

ما انسان هاباور نداریم که روزی خواهیم

 توانست به هر آنچه که می خواهیم دست یابیم. چرا؟

چراااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۸| ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

                                             عشق از ازلست تا ابد خواهد بود

جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد

                                                        هردل که نه عاشق است رد خواهد بود

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۸| ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

در تمام رنج هایی که می بریم ....

        صبر اوج احترام به قانون طبیعت است             

                      پس بیا صبور باشیم!     

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٧| ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

  زندگی زیباست

           زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

                  گر بیفروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست

                                                    ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٧| ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

نظم ارچه به مرتب بلند است           آن علم طلب که سودمند است

درجدول این خط قیاسی                  می کوش به خویشتن شناسی

تشریح نهاد خود در آموز                  کان معرفتی است خاطر افروز

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٧| ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

وقتی کسی به تو محبت میکنه ازخوبی هاش یک دیوار بساز اما اگر به تو بدی میکنه یک آجر از دیوار محبتش بردار چونبی انصافی که دیوار محبتش را خراب کنیچشمک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

ساعت انشا بود       و چنین گفت معلم با ما       بچه ها گوش کنید نظر من این است

شهدا خورشیدند      مرتضی گفت:                     شهید چون شقایق سرخ است

دانش آموزی گفت     چون چراغیست که در خانه ی ما می سوزد

و کسی دیگر گفت:    آن درختیست که در باغچه ها می روید     

دیگری گفت شهید داستانیست که پر از حادثه و زیباییست

مصطفی گفت شهید مثل یک نمره ی ٢٠ داخل دفتر قلب من و تو می روید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٠| ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

مردم هم مثل میخ ها اگر جهت خودشون را گم کنند تأثیرشون را از دست می دهند و خم می شوند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥| ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

وقتی داری بالا می ری مهربان باش چون موقع سقوط از جلوی همین ها رد می شوی 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥| ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

   گلی خوشبوی در حمام روزی                       

                             رسید از دست محبوبی بدستم

                                                       بدو گفتم که مشکی یا عبیری                      

                                                                               که از بوی دلاویز تو مستم

                                                     بگفتا من گلی ناچیز بودم                           

                                                                        ولیکن مدتی با گل نشستم

                                                     کمال همنشین در من اثر کرد                      

                 خجالتخجالتخجالت           وگرنه من همان خاکم که هستم

                                           

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤| ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

                                          

  روز هاست

          پشت این پنجره

                             انتظارتورا

                                    مثل نقاشی مبهمیروی شیشه می کشم 

                                                                                                روزهاست 

                                                                         آه می کشم و انتظار

                                                      وتنها می نشینم

                             خیره به راه و بی قرار

                    روز و شب

                              فکر می کنم به این که کجایی

                                                       من تا همیشه منتظرت هستم

                                                                         پس کی می آیی؟کی می آیی؟

نویسنده:فروغ نادری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱| ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

معرفت را باید از کفش ها یاد بگیریم که هیچ گاه بدون هم جایی نمی روند.

شیمی نخوانده ام اما می دانم اگر مولکول های اکسیژن تو هیدروژن من ترکیب نشود آب محبت به وجود نمی آید .

کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدندطوطی شکایت کرد وخدا آن را کرد ولی کلاغ گفت:هر چه از دوست رسد زیباست.ونتیجه آن شد که می بینید طوطی همیشه در قفس و کلاغ همیشه آزاد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠| ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

زندگانی برگ بودن در مسیر باد نیست

                                                                  امتحان ریشه هاست

ریشه ای هرگز اسیر باد نیست

                                                                زندگانی پیچک است

انتهایش می رسد پیش خدا

                                                                باید آن را سبز کرد باید آن را آب داد

                                 شادمان با آب پاش لحظه ها

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠| ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

*افکار انتخابیوباور هایت آینده توراایجادمی کند.این افکار،تجاربهفته ی بعدوسال دیگر را شکل می دهد.

*برای موفقیت ازگفتن(نمی توانم اینو انجام بدم)دست بکش تو می توانی!

شخصیت هر فرد از ظاهرش پیداست.شخصیت تو دایمدر حال پرتو افکنی و ابراز وجود است.با این وضع مردم ذاتا به تو اعتماد یا از تو سلب اعتماد می کنند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠| ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

دوست را نمی شود توصیف کرد.دوست زیباست،مانندهرجنگلی،هرآسمانی وهردریایی،مهربان است،مهربان تر از مادری دل سوز و پدری فداکار.دوست می دارد،بیشتر از هر کسی،بیشتر از گربه ای که حاضر است برای بچه هایش بمیرد.می بخشد هر چیزی راکه دارد،حتی روحش را.داناست،همه چیزرا نمی داند .به حرف هایت گوش می دهد،شبانه روز وازتو خسته نمی شود .همیشه باتو همراه خواهد بود وهیچ وقت تنهایت نخواهد گذاشت.

کدام دوست قسمتی از جانش را به تو می دهد؟کدام دوست وقتی کارهای نادرستی انجام میدهی،بارها و بارها تورا می بخشد؟کدام دوست دانه دانه برگ ها را می چیند تا تو فصل پاییز را زیبا ببینی؟کدام دوست گل ها و گیاهان رادرفصل بهار دوباره جان می دهد تا تو سال جدید را با زیبایی ها شروع کنی؟چه دوستی بهتر از خداست؟پس چرا با خدا دوست نباشی.وقتی باخدا دوست باشی همه باتو دوست خواهندشد.

نویسنده:پوریا عشقی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠| ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()

 

 

 

باران

                   بهانه بود

که تو

                         زیر چتر من

                                           تا انتهای کوچه بیایی....

         و دوستی

                                              مثل گلی

             شکوفه کند!

                                            بر لبانمان                                                           لبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤| ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ| توسط مطهره| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت